ترانه‌ی “عمو نوروز” آیینه‌ای است از غمِ انباشته در چشمان مردمی که دست‌های خالی‌شان را به سوی اسطوره‌ای باستانی دراز کرده‌اند.

 

به گزارش سرویس فرهنگی تابناک، «دردا رو ببین / دست خالی مردا رو ببین». این ترانه، روایتی است از روزهای ابری، شب‌های بی‌ماه، و پاییزهای بلندِ عمرهای کوتاه.

 

اما در برابر این ناله‌ی زمینی، کامبیز نوروزی، حقوقدان نام‌آشنا، هشدار می‌دهد: این صدا، هرچند برآمده از واقعیت است، اما اگر تبدیل به مرثیه‌سراییِ دائمی شود، زخم‌ها را عفونی می‌کند.

 

رنجِ راستین، روایتِ بی‌پروا

شهرام ناظری، به عنوان هنرمندی که همواره پیوندی با مردم داشته، این بار نه از «شمس و مولانا»، که از عمو نوروز می‌خواند تا فریادِ بی‌پناهیِ جامعه‌ای را بازتاب دهد که در توفان تورم، فساد، و حکمرانی ناکارآمد، نفس‌هایش به شماره افتاده است. ترانه، تصویری است از آنچه در کوچه و خیابان می‌گذرد: گیسِ سفید زنانِ حسرت‌خورده، مردانِ دست‌خالی، و راه‌های بسته‌ای که گویی حتی چشمِ خداوند را نیز بسته‌اند. این روایت، هرچند تلخ، انکارناپذیر است. پوشاندن این زخم‌ها با لفافه‌های امیدِ دروغین، درمان نیست.

 

اما آیا مرثیه‌سرایی، خود بخشی از مشکل می‌شود؟

کامبیز نوروزی، حقوقدان، با احترام به جایگاه ناظری، نگران است که این ترانه—و امثال آن—به جای بازکردن گره‌های روانی جامعه، بر یأسِ آن بیفزاید. او به درستی اشاره می‌کند که ایرانیان، حتی در تاریک‌ترین لحظات تاریخ، با شادی‌های کوچک و مقاومتِ روزمره، زنده مانده‌اند: «انسان ایرانی در میان آتش این همه سختی… برای خود سرود می‌سازد و شادی می‌آفریند». نوروزی از «تاجران بحران» می‌گوید؛ کسانی که از زمین‌گیر شدنِ جامعه سود می‌برند. آیا تمرکزِ افراطی بر رنج—بدون اشاره به ظرفیت‌های امید—ناخواسته آب به آسیاب آنان نمی‌ریزد؟

 

آیا این نقد، سیاسی است؟

نکته‌ای ظریف در این میان هست: کامبیز نوروزی، از روشنفکران نزدیک به جریان اصلاح‌طلب و معتدل است. آیا نقد او به ناظری، ناخواسته تحت تأثیر فضای سیاسیِ امروز—و دفاع از دولتی که می‌کوشد امید را حتی در سخت‌ترین شرایط زنده نگه دارد—قرار گرفته؟ اگر چنین باشد، باید پرسید: چرا بسیاری از همین منتقدان، در دوران دولت های اصول‌گرا، خود از پرطنین‌ترین صدای اعتراض بودند؟ اگر موضعِ نوروزی صرفاً دفاع از «امید» است، چرا همان زبان در گذشته‌های دورتر—وقتی پای قدرت در میان بود—کمرنگ می‌شد؟ این دوگانگی، اگر واقعی باشد، جای تأمل دارد.

حق با کیست؛ شهرام ناظری یا آقای حقوقدان؟!

 

راهِ سوم: روایتِ رنج، اما با چراغِ امید

اگر نگاه، سیاسی نباشد، حق با هر دو است. ناظری، دردِ جامعه را—بی‌پرده—به تصویر می‌کشد و این، وظیفه‌ی هنرمند است. اما نوروزی نیز به خطرِ «عادی‌سازی یأس» اشاره می‌کند. شاید راهِ میانه این باشد: رنج را گفت، اما در همان نفس، به ظرفیت‌های مبارزه و امید نیز پرداخت. ترانه می‌توانست در بند پایانی، نه با «دست‌های خالی»، که با اشاره‌ای به «فکر چاره کن» پایان یابد—همان‌گونه که ناظری در مصرع‌هایی کوتاه به آن اشاره می‌کند، اما گویی غلبه با مرثیه است.

 

پایانِ سخن: مداوا نمی کنیم، اما …

جامعه‌ای که دردهایش نادیده گرفته شود، به جنون می‌گراید. اما جامعه‌ای که تنها دردهایش را ببیند، به افسردگی. هنرمند و روشنفکر، هر دو دلسوزِ مردم‌اند، اما یکی بیشتر نگران «صدای داده نشدنِ رنج» است، و دیگری هراسان از «تکرارِ صدای رنج، بدون نقشه‌ی راه». شاید وقت آن است که در کنار ترانه‌هایی چون «عمو نوروز»، سرودهای امید—از جنسِ همان شادی‌های کوچک مردم در کوی و برزن—نیز ساخته شود. زیرا ایرانیان، چراغ هم لازم دارند؛ چراغ امید.

 

source

توسط namov.ir