به گزارش تابناک، مینو فرشچی نوشته است:
“بهار امد
تو رفته اى
کاش بهار مى رفت و تو مى آمدى….
چهل روز شد که مدام این شعر زنده یاد محمد ابراهیم جعفرى رو زیر لب تکرار مى کنم، حالا تو هم زنده یاد شدى…
قبل از اون دو روز آخرى که با دارو تو رو در خواب نگهداشته بودند وقتى وارد اتاقت شدم اونقدر لبخندت زیبا شد که دکتر پرسید همسرش هستید؟ تو به سرت اشاره کردى و گفتى تاج سرم…دکتر گفت چى میگه؟ به انگلیسى گفتى Queen!
دکتر تبسم کرد و من بغض….اونا مى خواستن مورفین رو شروع کنن. دکتر به من یه تقلب رسوند و گفت مى دونى اخرین حسى که از کار مى افته حس شنواییه…باهاش حرف بزن؛ و من نشستم کنار تخت و حرفهایى که فکر مى کردم آرومت مى کنه برات گفتم، اینکه نگران هیچى نباش، بچهها خوبن …
پرسیدى اینجان؟
گفتم اره…
پرسیدى هردو؟
گفتم آره الان میان ….
چشمات رو بستى و صورتت به زیبایى نقاشى قدیسین شد، اونقدر زیبا که ازت عکس گرفتم و با خودم گفتم تنها کسى مى تونه اینقدر آرام عازم یک سفر بى بازگشت بشه که هیچ حقى از کسى بر گردنش نباشه و در تمام عمرش به مال و ناموس دیگرى نظر نداشته باشه. یک انسان پاک نهاد شریف.
تو تاج سر من بودى نه من تاج سر تو…چشمهات رو بستى و دیگه تا ساعت پنج عصر د وروز بعد و دیگه براى همیشه اون چشمهاى زیبا بسته موند..
با تلفنم برات صداى طبیعت و پرندهها رو پخش مى کردم که آرامِ آرام باشى و بودى تا نفس آخرت … سرم رو به میله تخت تکیه داده بودم و دستت رو گرفته بودم و به نفس کشیدنت دلخوش بودم تا یک نفس بلند و دیگه هیچى….
چند بار صدات زدم و بعد دویدم دنبال پرستار و گفتم نفس نمى کشه، نفس نمى کشه….
بقیه اش دیگه معلومه، پرستار اومد و معاینه و گوشى روى شاهرگ گردن و اینها و گفت: تموم کرد…
تو رفتى، اما من تموم شدم، الان چهل روزه که تموم شدم ….
به بچهها تلفن زدم و گفتم زودتر بیایین بیمارستان، نفس هاى بابا داره سنگین میشه. طفلکىها خیلى زود خودشون رو رسوندن، اما طبعا دیگه دیر بود ….
اون پیاز سنبلى که نوروز گذشته توى باغچه کاشتى و گفتى بذار ببینیم واقعا دوباره گل میده؟ گل داد و تو نبودى که ببینى. برگاى تازهی درخت مو هم سبز شد و دیگه کسى نیست که اونا رو بچینه و دسته کنه…همه چى سرجاشه، اما انگار هیچى نیست….وقتى داشتم با گريه كاغذاى روى ميزتو مرتب مى كردم, يکی از دفتراتو باز كردم و ديدم توى اولين صفحه اش كه عبارات انگليسى رو مى نوشتى و معنى مى كردى انگار كه براى من نوشته باشى، نوشته بودى:
“او (شخص متوفى)اكنون در جاى بهترى از اينجا قرار دارد(منظور بهشت است)”
و من با ديدن اين نوشته نمى دونم بگم چه حالى شدم، فقط اينو مى تونم بگم كه وقتى بودى, منم توى بهشت بودم. در قلبم زنده اى،در يادم زنده اى…
كامران موتمن پور, در بهمن ١٤٠٣ , چه آسان بشد و كار مرا مشكل كرد”
source